رضا قليخان هدايت

1874

مجمع الفصحاء ( فارسي )

چو شيرگون فلك از گرد قيرگون شبه شد * عقيق رنگ شود خنجر زمرّدفام ز هول و هيبت پشت زمين و روى هوا * به چشمها همه تنّين نمايد و ضرغام به زير گرد سيه‌روى دركشد خورشيد * ز حرص خوردن خون كام خوش كند بهرام ز گرد و خون سبك اين هر دو را اجل بيند * سياه و سرخ شده رنگ و روى و گونه و كام به هر طرف كه تو از حمله گرز بگذارى * بخيزد احسنت از تربت نبيرهء سام مبارزان دلاور ز ترس نشناسند * كه دمّ اسب كدامست و يال اسب كدام زمين پهن پراجسام گشته و ارواح * ز بيم تيغ تو بيزار گشته از اجسام و له فى مدح ابو سعيد بابو نهاد زلف تو بر مه ز كبر و ناز قدم * كراست دست بر آن مشك [ لون ] غاليه شم چو بود عارض تو لالهء طبيعى رنگ * [ مگر ] نمود مرا عنبر طبيعى خم بهاى روى تو از زلف تو فزون گشته است * بهاى ديبا آرى فزون شود ز علم ز خون دلها خطّى نبشت خامهء حسن * كه آن به حلقه و خالست معرب و معجم ز ضم نهادند اعرابش از چه شد مكسور * به جزم كردند او را چرا بود مدغم ترا صفت به مه و گل نكرد يارم از انك * مهت ز جمع عبيدست و گل ز خيل خدم شكيب و صبرم در دل نگر كه روز و شبست * يكى فزون نشود تا يكى نگردد كم چو بر شود به دماغم ز تفّ عشق بخار * ز ابر چشم فرود آيدم چو باران نم ستام شب را جسرى كنم به طرف سرشك * چو زير زين كشد او پشت بارهء ادهم در حصار ناى در اظهار ندامت گفته از كردهء خويشتن پشيمانم * جز توبه رهى دگر نمىدانم در دانش تيزهوش برجيسم * در جنبش كند سير كيوانم گه خستهء آفت لها و ورم * گه بستهء تهمت خراسانم تا زاده‌ام اى شگفت محبوسم * تا مرگ مگر كه وقف زندانم بر مغز من اى سپهر هر ساعت * چندين چه زنى كه من نه سندانم